تبليغاتX
داستانک های من

پنجره شرقی

 

هیچ چیز را با یک سقوط آنی ، چرخش 360 درجه با بالهای باز، عبور زیگراکی از میان ستونها و خروج آزادانه از سمت دیگر ساختمان های نیمه ساخته ، عوض نمی کرد.

آنروز نیز با یک سقوط آنی و چرخشهای 360 درجه با بالهای باز، از سمت غرب یک ساختمان وارد شد. با شوق وصف ناپذیری از میان ستونها به صورت زیگزاک عبور می کرد.

چند باری انعکاس شدید نور چشمانش را برق زد ولی همچنان به پرواز خیره سرانه اش ادامه داد تا از سمت شرقی ساختمان آزادانه خارج شود.

مادرش به او گفته بود که چیزهایی وجود دارند که دیده نمی شوند. مرد جوان بعد از برداشتن لاشه نحیف گنجشک ، با برس رنگ علامت ضربدر بزرگی روی شیشه پنجره های سمت شرقی ساختمان کشید.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:7 |

سگ آبی و رحمت خدا

 

یک سگ آبی خارج از یک روستا، در گوشه ای از رودخانه ای که از آن روستا می گذشت، زندگی می کرد و پشت سد کوچکش که خودش درست کرده بود، مقداری آب ذخیره کرده بود.

یکسال که خشکسالی شدیدی در آن منطقه آمده بود و آب رودخانه هم تقریبا خشک شده بود، اهالی روستا برای پیدا کردن آب از روستا خارج شدند.

اهالی وقتی سد کوچک سگ آبی را دیدند ، خوشحال شدند و خدا را برای این رحمت خاصش شکر کردند و مشکهایشان را پر از آب کردند.

یکی از روستایی ها که متوجه سگ آبی شده بود ، با چوب دستی اش به دنبالش افتاد و در نهایت با چند ضربه محکم سگ آبی را کشت.

اهالی روستا نیز چون معتقد بودند که او از رحمت خاص خدا در برابر آن حیوان مزاحم محافظت کرده است، از او قدردانی کردند و مدال درجه یک شجاعت روستا را به او دادند. آنروز آسمان از حیرت، به نمایندگی از خدا، بر آن روستا بارید .

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:47 |

 

پلاک و شخصیت

845 ب 11 ایران 14             صمیمی

665 ج 13 ایران 22              عصبی

195 الف 44 ایران 13           مغرور

.......

 

333 ب 25  ایران 14            مرموز

ساعت یک بعد از ظهر بود و مامور با سابقه راهنمایی رانندگی زیر افتاب گرم تابستانی نگاهی به پلاک ماشین ها می کرد و نگاه به راننده ها.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:44 |

مقصد و استاد روحانی

 

 

آنروز مه شدیدی در جاده بود و مرد جوان مجبور بود با سرعت کم رانندگی می کرد. هر چه به مقصد نزدیک تر می شد ، مه شدیدتر می شد و او هم مجبور می شد که سرعتش را کمتر کند.

مرد جوان به یاد نصیحتی از استاد پیرش افتاد که به آن عمل نکرده بود و سالها بود که از راهش دور افتاده بود.

پسرم همیشه در مسیرت در راه حق آرام و مطمئن قدم بردار.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:38 |

هرزه

 

 

دیگر از دست نگاههای تحقیر آمیز آنها خسته شده بود. آنها همیشه به او به چشم یک دزد نگاه می کردند. اما او فقط زندگی اش را می کرد و به هیچ کس هم کاری نداشت.

یکروز صبح که پچ پچ ها و خنده های اطرافیانش بیشتر شده بود ، ناگهان تیغی بزرگ از پشت او را از پای در آورد. آخرین جمله ای که در لحظات آخر زندگی اش از زبان یکی از گلهای مغرور باغچه گل نسترن شنید ، این بود:

دست باغبان درد نکند ،از دست این علف هرز هم راحت شدیدم .

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:37 |

خرس سفید قطبی

 

 

آن شب از تلویزیون برنامه ای در مورد خرسهای قطبی پخش می شد. مرد جوان که کاملا مجزوب این حیوان شده بود ، با دقت به صحبتهای جانورشناس که خودش از شدت سرما کاپشن پشمی کلفتی بر تن داشت، گوش می داد.

مرد جوان فکر کرد که ای کاش یکروز بتواند پوست پشمی خرسهای قطبی را، که در آن دما از آنها محافظت می کند، را لمس کند.

یکروز مرد جوان از خواب که بیدار شد یک خرس سفید بزرگ رویش افتاده بود. او به آرزویش رسیده بود و می توانست پوست پشمالی خرس سفید قطبی را لمس کند، ولی فکر کرد که ای کاش آرزوی دیگری کرده بود.

در همین فکرها بود که در اتاق باز شد و دختر بچه ای وارد اتاق شد و گفت:

بابا! شاخصین بهونه شما را می گرفت، گذاشتمش تو بغلتون بخوابه.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:36 |

سبز ، قهوه ای ، سیاه

‏2008‏/04‏/22‏ 04:28:53 ب.ظ

 

با رنگ سبز اغوا کننده ای که نظر هر رهگذری را به خودش جلب می کرد، مرتب و منظم کنار هم زندگی می کردند.

یک روز همه با هم جلسه گرفتند تا در مورد تنها عنصر نامرتب و قهوه ای جمعشان صحبت کنند. آنها تصمیم گرفتندکه این عنصر غیر سبز را از جمعشان بیرون کنند.

یک هفته بعد آن جمع سبز با عناصری سیاه پر شده بود. جای مترسک قهوه ای در مزرعه سبز کاهو در هجوم بی امان کلاغهای سیاه واقعا خالی بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:35 |

خرمگس سیاه معرکه

 

 

خرمگس سیاه تمام حواسش جمع حبه قند بود. مرد میانسال با سبیلهای کلفتش ور می رفت و برای مشتریهای قهوه خانه از رشادتهایش می گفت. قهوه چی در یک سینی چند چای برای مشتری ها آورد و با نیشخندی گفت: بازم داری خالی بندی می کنی؟

مرد میانسال با عصبانیت قند را در دهنش انداخت و در حالی که یک چای از سینی قهوه چی بر می داشت، گفت:

ای بر خرمگس معرکه لعنت.

خرمگس سیاه که از روی پنکه ی بالای سر شان همچنان به حبه قند چشم دوخته بود ، با این حرف جا خورد و با خودش گفت: من به آن حبه قند فقط نگاه کردم ، اگر رویش می نشستم دیگر چه می گفت؟!

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:31 |

وصیت چوپان

 

 

چوپان در تمام عمرش، از صبح تا بعد از ظهر را برای گله اش صرف می کرد و از بعد از ظهر تا صبح فردا را برای خود و خانواده اش. در لحظات آخر عمرش وقتی خواست مهمترین پند زندگی اش را به پسرش که مثل خودش چوپان شده بود، بدهد ، متوجه شد که هر کدام از گوسفندهای گله با تلاشها و زحمتهای او بعد از چند سال به آرزوهایشان رسیده اند ، ولی خودش و بچه هایش هیچ گاه به آرزوهایشان نرسیده اند. او به فرزندش ، وصیت کرد که تمام طول روزش را به گوسفندها اختصاص دهد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 14:30 |

پینوکیوی پدر و مرد عنکبوتی پسر

 


پینوکیو بعد از تبدیل شدن به یک خر وقتی که دید خری با قابلیتهای انسانی شده و تماشاچی های سیرک شدیدا او را تشویق می کنند، پیشنهاد فرشته برای برگردوندش به شکل انسان را قبول نکرد. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش هیچگاه خر شدن را قبول نکند هر چند همه دنیا برایش دست بزنند.
مرد جوان بعد از تبدیل شدن به یک عنکبوت وقتی که دید انسانی با قابلیتهای عنکبوتی شده و مردم شدیدا او را تشویق می کنند، برای همیشه مرد عنکبوتی ماند. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش حداقل یک عنکبوت شود تا مورد توجه دوستان و خانواده اش قرار بگیرد.
پدری که در بچگی پینوکیو را دیده بود تمام فکرش به دنبال راه حلی بود که بتواند برای رفع مشکلات رفتاری و اخلاقی پسرش که دوران کودکی اش مرد عنکبوتی دیده بود، راه حلی پیدا کند.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 0:35 |

سفر های ساده و پیچیده

 

 

او از سفر ساده زمینی اش، برای درخت انگور باغچه شان، کود جدیدی آورد. درخت انگور چند ماه بعد از سفر پیچیده زمینی اش، برایش شاخه های مرواریدگونه انگور، آورد.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 0:20 |

آیینه ذهن

 

 

او برای رها شدن از احساس بد چاقی، آیینه ذهنش را مقعر کرد و از زندگی لذت برد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 0:20 |

مختصات مرجع ( مختصات مرجع به محیط یک رویداد، که نسبت به آن سنجیده می شود ، گفته می شود)

 

 

 

ما انسانها راه می رویم، می دویم، بالا و پایین می پریم و آزادانه به هر سو که می خواهیم ، می رویم.

اما گیاهان راه نمی روند، نمی دوند، بالا و پایین نمی پرند و آزادانه به هر سو که می خواهند ، نمی روند.

اما اگر مختصات مرجعمان، زمین نباشد چه؟

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 0:19 |

احساس رهایی

 

 

توپ گرد قل می خورد و با ذوق و شوق تمام به این طرف و آن طرف می رفت. وقتی به جنگل رسید، چند درخت پیر را دید که از عمرشان سالهای سال می گذشت و با ریشه های ستبرشان محکم به زمین دوخته شده بودند. توپ گرد به آنها نزدیک شد و شروع به چرخیدن و بالا و پائین پریدن کرد ، به طوری که قابلیتهای جابجای اش را به رخ آنها بکشد.

باد تندی شروع به وزیدن کرد. توپ گرد چشمانش را بست و با احساس غرور و برتری بیشتری ، خودش را به دست باد سپرد. باد وقتی ایستاد ، توپ گرد در یک صحرای برهوط ، که تا کیلومترها هیچ چیز غیر از شن دیده نمی شد ، به زمین افتاد. توپ گردِ آزاد و رها، به یاد خنده های معنی دار درختهای پیر افتاد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:38 |

بچه ها و درخت پیر

 

به اول کوچه که رسید،  مسیر جوی آب را دنبال کرد تا به درخت پیر و مهربان ، در انتهای کوچه برسد، اما با دیدن چند پسر بچه که در زیر درخت جمع شده بودند ، از حرکت باز ایستاد. بچه ها با پرتاب سنگ به درخت ، میوه های آنرا که روی زمین می افتادند، جمع می کردند.

مرد جوان با خودش فکر کرد که ای کاش می توانست جلو برود و به بچه ها بگوید:

"این درخت مهربان همیشه میوه های تر و تازه اش را بدون اینکه او حرفی بزند، به او هدیه می داده"

" شما اگر میوه می خواهید او خودش به شما می دهد."

" این درخت پیر سالهای دور وقتی که تازه به این محله آمده بود، همبازی دوران کودکی اش بوده "

"این درخت حتی خارهایش را وقتی او از آن بالا می رفته، مخفی می کرده تا به او آسیبی نرساند"

و ....

اما فکر کرد که گقتن این حرفها احتمالا برای این بچه ها نیز ،مثل بچه های قدیم محله خنده دار و مسخره باشد.

مرد جوان تا رفتن بچه ها در گوشه ای منتظر ماند و در حالی که یکی یکی شاخه های شکسته ی درخت روی زمین می افتادند، بارها و بارها حرفهایش را در درونش فریاد زد. وقتی بچه ها رفتند ، مرد جوان به دوست قدیمی اش نزدیک شد و با دست هایش سعی کرد به درخت تسلی بدهد، اما سوزش تیغ خارها او را شوکه کرد.

مرد جوان وقتی با دقت به تنه ی دوست قدیمی و مهربانش، نگاه کرد ، متوجه شد که پر از خار شده است. مرد جوان هنگام بازگشت ،بر خلاف مسیر آب جوی ، دائما در این فکر بود  که چه اتفاقی باعث شده  که حتی کوچکترین جوانه های درخت پیر و مهربان نیز خاردار شده اند!

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:53 |

تقابل سالها فراموشی با یک لحظه فراموشی

 

آن شب پرستار خانه سالمندان فراموش کرد که قبل از رفتن ، بخاری برقی را خاموش کند. پیرمرد وقتی بیدار شد و خود را در انبوهی از آتش دید در حالی که بخاطر بیماری آلزایمر نمی دانست کجاست و چند شنبه است و چند سال دارد و اصلا زن و بچه ای دارد یا نه و ....، برای  اولین بار از فراموشی هایش ، حس بدی نداشت، چون هیچ گاه در این چند سال بیماری با فراموشی اش به کسی آسیب نرسانده بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 22:48 |

از خودگذشتی نافرجام

 

 

موشهای سفید سالها بود که به خاطر رعایت حال اهالی شهر در زیر زمین  ، فاضلاب و جاههایی دیگری که برای انسانها ارزشی نداشتند ، زندگی می کردند. موشها به خاطر این از خودگذشتگی، کم کم سیاه و روز به روز کثیف تر و زشت تر شدند ولی اهالی شهر بدون اینکه علت این وضع را از خود بپرسند هر وقت موشی می دیدند تمام سعیشون رو برای کشتنش بکار می بردند.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:38 |

حس بد انسان بودن

 

 



لجن از سر و رویم پایین می ریزد. بوی تعفن فضولات گاو و گوسفند که با خاک قاطی شده اند و تمام بدنم را در بر گرفته اند قدرت تنفس را از من گرفته اند. آه نه خدا! باران دوباره شروع شد. الان دیگر باید منتظر ریزش قطرات آب از بالای سرم باشم ،سقف بالای سرم پر از سوراخ است. این وضعیت دیگر آخر شانس من است. از زمانی که از مادرم جدا شدم روز به روز اوضاع بدتر می شود. ماههاست که دیگر خواهر برادرهایم را ندیده ام و از آنها هیچ خبری ندارم. یادش بخیر زمانی که درآغوش مادرم همه با هم زندگی می کردیم. وقتی از مادرم جدا می شدیم مادرم می گفت هر وقت بزرگ شوید دوباره ممکن هست بتوانید همدیگر را ببینید .سرما، گرما،خیسی، خشکی، کمبود غذا، تاریکی و خفقان، فشار مداوم خاک و شن اطرافم ....... آه خدا را شکر که من بذر گل هستم و نه انسان.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

بدون عنوان

 

با وجود تمام زیبایی و وسعتش ونمایش آن همه الماسهای چشمک زنش خیلی ها فقط به پلاک هلالی کوچک روی سینه اش نگاه می کردند. آسمان باز هم حسودی اش شد و ابرها را برای مخفی کردن ماه فراخواند.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:32 |

بازی زندگی

 

سه تا به جلو یکی به چپ ، پای چپ
سه تا به جلو یکی به راست ، پای راست
حالا سه تا به راست یکی به بالا پای چپ
حالا سه تا به چپ یکی به ؟!
موزائیک های پیاده رو تمام شدند و عابر پای راستش را برای عبور از خیابان روی اسفالت گذاشت اما اینبار با زاویه 45 درجه حرکت کرد تا اگر نمی تواند مثل اسب حرکت کند حداقل مثل فیل حرکت کند. مدتهاست که دیگر مثل وزیر راه نمی رود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:32 |

شکلهای انتخابی

 

 


خنده، گریه،چشمک، تعجب،دسته گل،خجالت، غمگین و .... کاش می دانستم که بچه های این تاپیک کدام شکلک را برای مینی های من انتخاب می کنند.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:30 |
بدون عنوان

 

 - خوابت نمی آید؟

- نه

 - به چی فکر می کنی؟

- هیچی! تو به چی فکر می کنی؟

- به اینکه چرا اینقدر تو فکر هستی؟

 - من ؟ چطور مگه؟

- اخه باز هم دست به سینه خوابیدی

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:30 |

آرزوی اره ای

 

 


- اجازه بده من مقداری اره کنم. از بچکی بریدن با اره ، آرزویم بوده است.
اره را گرفت و دو سه بار اره را جلو و عقب کرد و گفت :
بسته . خسته شدم خودت ادامه بده.
حمید اره را گرفت و کارش را ادامه داد .او دائم در این فکر بود که نکند آرزوی ساختن لانه چوبی برای پرندگان که چند روز گذشته را صرفش کرده بود این قدر پوچ و زود گذر باشد.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:27 |

دید بسته

 

زن با نگرانی از کم شدن مهر و علاقه شوهرش پرسید:
-
چند ماهی هست که حلقه ازدواجمان به دستت نیست!
مرد دست چپش را بلند کرد و گفت :
-
فکر کنم که شما هم چند ماهی هست که به انگشت کوچک من نگاه نکردی! حلقه برای ان انگشتم کوچک شده بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:27 |

دید باز

 

 


- یک، دو، سه .... و چهارتا درخت
-
حالا با اون یکی
-
یک ، دو، سه .... سه تا
-
حالا با هر دو
-
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش ، هفت .... هفت تا
-
آفرین پسرم همیشه با دوچشمت به زندگی نگاه کن.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:26 |

فضای ایده

 

زیر نور چراغ مطالعه با یک خودکار و چند برگ سفید ، روی یک صندلی گردان با چرخهای نرم و روان که به هر سمتی که دلت خواست ،حرکت کند و پشتی راحت برای ساعتها نشستن پشت میز تحریری که از چوب راش ساخته شده ،در اتاقی کاملا خصوصی که از پنجره اش نور ماهی می تابد که دور زمین در منظومه ای از چند سیاره و ستاره دیگر در کهکشانی راه مانند می چرخد  که فقط دو نقطه ریز در پهنه جهان هستی را به هم وصل می کند ،نویسنده تازه کار نشسته بود و به یک ایده برای داستان جدیدش فکر می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:25 |

فراموشی برای رهایی

 

با چشمان بسته طوری زیر دوش حمام ایستاده بود که هیچ صدایی جز شرشر آب را نمی شنید و حرکت قطرات آب را بر روی بدنش حس می کرد. در این حال ، تصور معلق بودن در اعماق یک دریاچه در میان یک جنگل انبوه سرو ، تنها رویایی بود که می توانست او را برای لحظاتی از آنچه بر او گذشته بود،  رها کند. از حمام که بیرون آمد، همسرش همچنان روی مبل با حالت قهر و چشمانی اشک آلود نشسته بود. هر چند مرد جوان برای لحظاتی دعوا با همسرش را فراموش کرده بود ولی او همچنان گریه می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:25 |

کودکی افسردگی

 

فاطمه 4 ساله که بخاطر سر و صدا هنگام بازی در اتاق یک سیلی محکم از پدرش خورده بود ، دستش را روی صورتش گرفته بود و گریه می کرد. صادق برادر 7 ساله اش که خودش نیز از این سیلی ها زیاد خورده بود ، در حالی که خودش را در حاله ای از سکوت حس می کرد ، به خواهرش خیره شده بود و با دندان ناخون هایش را می مکید و به موضوعی فراتر از سنش فکر می کرد که چرا باید یک دختر بچه در این سن اینگونه تنبیه شود. صادق وقتی 27 ساله شد 5 سال بود که داروی ضد افسردگی مصرف می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:24 |

 

کبوترها و بچه ها

 

 

نازنین 6 ساله با ذوق و شوق تمام یک مشت گندم از پدرش گرفت تا برای کبوترها بریزد ولی وقتی که به کبوترها نزدیک شد همه کبوترها پریدند و فرار کردند. برادر 13 ساله نازنین با دقت تمام نوک تفنگ بادی اش را به طرف کبوترها نشانه رفت . نازنین چند باری بالا و پایین پرید و سعی کرد با دستهایش کبوترها را فراری دهد، ولی وقتی برادر نازنین شلیک کرد همه کبوترها فرار نکردند و یکیشون جلوی پای نازنین روی زمین افتاد و مرد. نازنین آن روز دائما در این فکر بود که چرا کبوترها نمی دانند که کی باید فرار کنند و کی نه .

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:23 |

حقارت همیشگی

 

دختر بچه با کلی فخر با موبایل از برادرش که به ماشین عروس تکیه زده بود ، عکس می گرفت. مرد جوان که با دقت به آنها نگاه می کرد، به یاد دوران کودکی اش افتاد که همیشه در عروسی ها بجای شاد بودن ، با احساس حقارتِ نداشتن کفش و لباسهای نو و گران مثل دیگر بچه ها، دائما آرزوی تمام شدن عروسی را می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:23 |