تبليغاتX
داستانک های من

احساس رهایی

 

 

توپ گرد قل می خورد و با ذوق و شوق تمام به این طرف و آن طرف می رفت. وقتی به جنگل رسید، چند درخت پیر را دید که از عمرشان سالهای سال می گذشت و با ریشه های ستبرشان محکم به زمین دوخته شده بودند. توپ گرد به آنها نزدیک شد و شروع به چرخیدن و بالا و پائین پریدن کرد ، به طوری که قابلیتهای جابجای اش را به رخ آنها بکشد.

باد تندی شروع به وزیدن کرد. توپ گرد چشمانش را بست و با احساس غرور و برتری بیشتری ، خودش را به دست باد سپرد. باد وقتی ایستاد ، توپ گرد در یک صحرای برهوط ، که تا کیلومترها هیچ چیز غیر از شن دیده نمی شد ، به زمین افتاد. توپ گردِ آزاد و رها، به یاد خنده های معنی دار درختهای پیر افتاد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:38 |

بچه ها و درخت پیر

 

به اول کوچه که رسید،  مسیر جوی آب را دنبال کرد تا به درخت پیر و مهربان ، در انتهای کوچه برسد، اما با دیدن چند پسر بچه که در زیر درخت جمع شده بودند ، از حرکت باز ایستاد. بچه ها با پرتاب سنگ به درخت ، میوه های آنرا که روی زمین می افتادند، جمع می کردند.

مرد جوان با خودش فکر کرد که ای کاش می توانست جلو برود و به بچه ها بگوید:

"این درخت مهربان همیشه میوه های تر و تازه اش را بدون اینکه او حرفی بزند، به او هدیه می داده"

" شما اگر میوه می خواهید او خودش به شما می دهد."

" این درخت پیر سالهای دور وقتی که تازه به این محله آمده بود، همبازی دوران کودکی اش بوده "

"این درخت حتی خارهایش را وقتی او از آن بالا می رفته، مخفی می کرده تا به او آسیبی نرساند"

و ....

اما فکر کرد که گقتن این حرفها احتمالا برای این بچه ها نیز ،مثل بچه های قدیم محله خنده دار و مسخره باشد.

مرد جوان تا رفتن بچه ها در گوشه ای منتظر ماند و در حالی که یکی یکی شاخه های شکسته ی درخت روی زمین می افتادند، بارها و بارها حرفهایش را در درونش فریاد زد. وقتی بچه ها رفتند ، مرد جوان به دوست قدیمی اش نزدیک شد و با دست هایش سعی کرد به درخت تسلی بدهد، اما سوزش تیغ خارها او را شوکه کرد.

مرد جوان وقتی با دقت به تنه ی دوست قدیمی و مهربانش، نگاه کرد ، متوجه شد که پر از خار شده است. مرد جوان هنگام بازگشت ،بر خلاف مسیر آب جوی ، دائما در این فکر بود  که چه اتفاقی باعث شده  که حتی کوچکترین جوانه های درخت پیر و مهربان نیز خاردار شده اند!

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:53 |

تقابل سالها فراموشی با یک لحظه فراموشی

 

آن شب پرستار خانه سالمندان فراموش کرد که قبل از رفتن ، بخاری برقی را خاموش کند. پیرمرد وقتی بیدار شد و خود را در انبوهی از آتش دید در حالی که بخاطر بیماری آلزایمر نمی دانست کجاست و چند شنبه است و چند سال دارد و اصلا زن و بچه ای دارد یا نه و ....، برای  اولین بار از فراموشی هایش ، حس بدی نداشت، چون هیچ گاه در این چند سال بیماری با فراموشی اش به کسی آسیب نرسانده بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 22:48 |

از خودگذشتی نافرجام

 

 

موشهای سفید سالها بود که به خاطر رعایت حال اهالی شهر در زیر زمین  ، فاضلاب و جاههایی دیگری که برای انسانها ارزشی نداشتند ، زندگی می کردند. موشها به خاطر این از خودگذشتگی، کم کم سیاه و روز به روز کثیف تر و زشت تر شدند ولی اهالی شهر بدون اینکه علت این وضع را از خود بپرسند هر وقت موشی می دیدند تمام سعیشون رو برای کشتنش بکار می بردند.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:38 |

حس بد انسان بودن

 

 



لجن از سر و رویم پایین می ریزد. بوی تعفن فضولات گاو و گوسفند که با خاک قاطی شده اند و تمام بدنم را در بر گرفته اند قدرت تنفس را از من گرفته اند. آه نه خدا! باران دوباره شروع شد. الان دیگر باید منتظر ریزش قطرات آب از بالای سرم باشم ،سقف بالای سرم پر از سوراخ است. این وضعیت دیگر آخر شانس من است. از زمانی که از مادرم جدا شدم روز به روز اوضاع بدتر می شود. ماههاست که دیگر خواهر برادرهایم را ندیده ام و از آنها هیچ خبری ندارم. یادش بخیر زمانی که درآغوش مادرم همه با هم زندگی می کردیم. وقتی از مادرم جدا می شدیم مادرم می گفت هر وقت بزرگ شوید دوباره ممکن هست بتوانید همدیگر را ببینید .سرما، گرما،خیسی، خشکی، کمبود غذا، تاریکی و خفقان، فشار مداوم خاک و شن اطرافم ....... آه خدا را شکر که من بذر گل هستم و نه انسان.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

بدون عنوان

 

با وجود تمام زیبایی و وسعتش ونمایش آن همه الماسهای چشمک زنش خیلی ها فقط به پلاک هلالی کوچک روی سینه اش نگاه می کردند. آسمان باز هم حسودی اش شد و ابرها را برای مخفی کردن ماه فراخواند.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:32 |

بازی زندگی

 

سه تا به جلو یکی به چپ ، پای چپ
سه تا به جلو یکی به راست ، پای راست
حالا سه تا به راست یکی به بالا پای چپ
حالا سه تا به چپ یکی به ؟!
موزائیک های پیاده رو تمام شدند و عابر پای راستش را برای عبور از خیابان روی اسفالت گذاشت اما اینبار با زاویه 45 درجه حرکت کرد تا اگر نمی تواند مثل اسب حرکت کند حداقل مثل فیل حرکت کند. مدتهاست که دیگر مثل وزیر راه نمی رود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:32 |

شکلهای انتخابی

 

 


خنده، گریه،چشمک، تعجب،دسته گل،خجالت، غمگین و .... کاش می دانستم که بچه های این تاپیک کدام شکلک را برای مینی های من انتخاب می کنند.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:30 |
بدون عنوان

 

 - خوابت نمی آید؟

- نه

 - به چی فکر می کنی؟

- هیچی! تو به چی فکر می کنی؟

- به اینکه چرا اینقدر تو فکر هستی؟

 - من ؟ چطور مگه؟

- اخه باز هم دست به سینه خوابیدی

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:30 |

آرزوی اره ای

 

 


- اجازه بده من مقداری اره کنم. از بچکی بریدن با اره ، آرزویم بوده است.
اره را گرفت و دو سه بار اره را جلو و عقب کرد و گفت :
بسته . خسته شدم خودت ادامه بده.
حمید اره را گرفت و کارش را ادامه داد .او دائم در این فکر بود که نکند آرزوی ساختن لانه چوبی برای پرندگان که چند روز گذشته را صرفش کرده بود این قدر پوچ و زود گذر باشد.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:27 |

دید بسته

 

زن با نگرانی از کم شدن مهر و علاقه شوهرش پرسید:
-
چند ماهی هست که حلقه ازدواجمان به دستت نیست!
مرد دست چپش را بلند کرد و گفت :
-
فکر کنم که شما هم چند ماهی هست که به انگشت کوچک من نگاه نکردی! حلقه برای ان انگشتم کوچک شده بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:27 |

دید باز

 

 


- یک، دو، سه .... و چهارتا درخت
-
حالا با اون یکی
-
یک ، دو، سه .... سه تا
-
حالا با هر دو
-
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش ، هفت .... هفت تا
-
آفرین پسرم همیشه با دوچشمت به زندگی نگاه کن.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:26 |

فضای ایده

 

زیر نور چراغ مطالعه با یک خودکار و چند برگ سفید ، روی یک صندلی گردان با چرخهای نرم و روان که به هر سمتی که دلت خواست ،حرکت کند و پشتی راحت برای ساعتها نشستن پشت میز تحریری که از چوب راش ساخته شده ،در اتاقی کاملا خصوصی که از پنجره اش نور ماهی می تابد که دور زمین در منظومه ای از چند سیاره و ستاره دیگر در کهکشانی راه مانند می چرخد  که فقط دو نقطه ریز در پهنه جهان هستی را به هم وصل می کند ،نویسنده تازه کار نشسته بود و به یک ایده برای داستان جدیدش فکر می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:25 |

فراموشی برای رهایی

 

با چشمان بسته طوری زیر دوش حمام ایستاده بود که هیچ صدایی جز شرشر آب را نمی شنید و حرکت قطرات آب را بر روی بدنش حس می کرد. در این حال ، تصور معلق بودن در اعماق یک دریاچه در میان یک جنگل انبوه سرو ، تنها رویایی بود که می توانست او را برای لحظاتی از آنچه بر او گذشته بود،  رها کند. از حمام که بیرون آمد، همسرش همچنان روی مبل با حالت قهر و چشمانی اشک آلود نشسته بود. هر چند مرد جوان برای لحظاتی دعوا با همسرش را فراموش کرده بود ولی او همچنان گریه می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:25 |

کودکی افسردگی

 

فاطمه 4 ساله که بخاطر سر و صدا هنگام بازی در اتاق یک سیلی محکم از پدرش خورده بود ، دستش را روی صورتش گرفته بود و گریه می کرد. صادق برادر 7 ساله اش که خودش نیز از این سیلی ها زیاد خورده بود ، در حالی که خودش را در حاله ای از سکوت حس می کرد ، به خواهرش خیره شده بود و با دندان ناخون هایش را می مکید و به موضوعی فراتر از سنش فکر می کرد که چرا باید یک دختر بچه در این سن اینگونه تنبیه شود. صادق وقتی 27 ساله شد 5 سال بود که داروی ضد افسردگی مصرف می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:24 |

 

کبوترها و بچه ها

 

 

نازنین 6 ساله با ذوق و شوق تمام یک مشت گندم از پدرش گرفت تا برای کبوترها بریزد ولی وقتی که به کبوترها نزدیک شد همه کبوترها پریدند و فرار کردند. برادر 13 ساله نازنین با دقت تمام نوک تفنگ بادی اش را به طرف کبوترها نشانه رفت . نازنین چند باری بالا و پایین پرید و سعی کرد با دستهایش کبوترها را فراری دهد، ولی وقتی برادر نازنین شلیک کرد همه کبوترها فرار نکردند و یکیشون جلوی پای نازنین روی زمین افتاد و مرد. نازنین آن روز دائما در این فکر بود که چرا کبوترها نمی دانند که کی باید فرار کنند و کی نه .

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:23 |

حقارت همیشگی

 

دختر بچه با کلی فخر با موبایل از برادرش که به ماشین عروس تکیه زده بود ، عکس می گرفت. مرد جوان که با دقت به آنها نگاه می کرد، به یاد دوران کودکی اش افتاد که همیشه در عروسی ها بجای شاد بودن ، با احساس حقارتِ نداشتن کفش و لباسهای نو و گران مثل دیگر بچه ها، دائما آرزوی تمام شدن عروسی را می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:23 |

بیکرانی دریا و ماهی قرمز کوچولو

 

بیکرانی دریا اولین کلمه پیچیده ای بود که درکش برای ماهی قرمز کوچولو راحت بود. از مادرش شنیده بود که اگر تمام عمرش را هم در دریا شنا کند باز هم نمی تواند همه دریا را ببیند. یکروز ماهی قرمز کوچولو در یک تور ماهی گیری افتاد. یک ماه بعد در یک تنگ کوچک آب روی یک سفره بود. سارا وقتی خواست به ماهی قرمز کوچولویش که دیشب خریده بود ، غذا بدهد ، ماهی قرمز کوچولو در یک تنگ کوچک آب ، دور از یک دریای بیکران، مرده بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:22 |

دنیاهای ما

 

در چند ثانیه ای که از جلوی ماشین پارک شده می گذشت مرد راننده با نگاهش او را دنبال می کرد . دختر که متوجه نگاه راننده شده بود خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد با متانت بیشتری از عرض خیابان عبور کندو در دلش آرزو کرد که ای کاش دوستانش بودند تا دیگر او را برای کمبودهایش در جلب نظر مردها مسخره نکنند و به مادرش فکر کرد که چقدر از عروس شدن دخترش خوشحال می شود و اینکه با استفلال مالی که بعد از ازدواج پیدا می کند می توانند هر چیزی که نیاز داشت را خریداری کند و ... به آن طرف خیابان که رسید به عقب برگشت تا هم به راننده نگاهی کرده باشد و هم نشان دهد که منتظر تاکسی است شاید ..... مرد راننده برای چند ثانیه دیگر با نگاهش دختری دیگر را که از جلوی ماشینش می گذشت دنبال کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:21 |

تصمیمی پیچیده در اوج سادگی

 

پسر بچه هر چه برای پدر و مادرش توضیح می داد که اطلاعی از شکسته شدن گلدان ندارد آنها با اطمینان تمام او را مسئول می دانستند. پسر بچه در آن موقعیت و خیلی از موقعیت های دیگر فقط می توانست گوشه ای بنشیند و گریه کند.او دنیای خیلی ساده ای داشت ولی از آن به بعد تا آخر عمر هیچگاه دلیل کارهایش را توضیح نداد و از خود دفاع نکرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:19 |

نشانه یا توشه سفر

 

فرشته قبل از شروع سفر یکی دیگر از مسافران به او یک سیب داد و از او خواست هر کجا که سیب دید انرا ابتدا از عمق جان بو کند تا به یاد سرزمین اصلیش بیفتد و هیچگاه فراموش نکند که بالاخره باید برگردد. انسان به زمین امد ولی هر جا سیب دید مجبور شد آنرا بدون هیچ فکر و بویی بخورد چون سفر سختی داشت و گرسنه می شد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:17 |