تبليغاتX
داستانک های من

سگ آبی و رحمت خدا

 

یک سگ آبی خارج از یک روستا، در گوشه ای از رودخانه ای که از آن روستا می گذشت، زندگی می کرد و پشت سد کوچکش که خودش درست کرده بود، مقداری آب ذخیره کرده بود.

یکسال که خشکسالی شدیدی در آن منطقه آمده بود و آب رودخانه هم تقریبا خشک شده بود، اهالی روستا برای پیدا کردن آب از روستا خارج شدند.

اهالی وقتی سد کوچک سگ آبی را دیدند ، خوشحال شدند و خدا را برای این رحمت خاصش شکر کردند و مشکهایشان را پر از آب کردند.

یکی از روستایی ها که متوجه سگ آبی شده بود ، با چوب دستی اش به دنبالش افتاد و در نهایت با چند ضربه محکم سگ آبی را کشت.

اهالی روستا نیز چون معتقد بودند که او از رحمت خاص خدا در برابر آن حیوان مزاحم محافظت کرده است، از او قدردانی کردند و مدال درجه یک شجاعت روستا را به او دادند. آنروز آسمان از حیرت، به نمایندگی از خدا، بر آن روستا بارید .

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:47 |

 

پلاک و شخصیت

845 ب 11 ایران 14             صمیمی

665 ج 13 ایران 22              عصبی

195 الف 44 ایران 13           مغرور

.......

 

333 ب 25  ایران 14            مرموز

ساعت یک بعد از ظهر بود و مامور با سابقه راهنمایی رانندگی زیر افتاب گرم تابستانی نگاهی به پلاک ماشین ها می کرد و نگاه به راننده ها.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:44 |

مقصد و استاد روحانی

 

 

آنروز مه شدیدی در جاده بود و مرد جوان مجبور بود با سرعت کم رانندگی می کرد. هر چه به مقصد نزدیک تر می شد ، مه شدیدتر می شد و او هم مجبور می شد که سرعتش را کمتر کند.

مرد جوان به یاد نصیحتی از استاد پیرش افتاد که به آن عمل نکرده بود و سالها بود که از راهش دور افتاده بود.

پسرم همیشه در مسیرت در راه حق آرام و مطمئن قدم بردار.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:38 |

هرزه

 

 

دیگر از دست نگاههای تحقیر آمیز آنها خسته شده بود. آنها همیشه به او به چشم یک دزد نگاه می کردند. اما او فقط زندگی اش را می کرد و به هیچ کس هم کاری نداشت.

یکروز صبح که پچ پچ ها و خنده های اطرافیانش بیشتر شده بود ، ناگهان تیغی بزرگ از پشت او را از پای در آورد. آخرین جمله ای که در لحظات آخر زندگی اش از زبان یکی از گلهای مغرور باغچه گل نسترن شنید ، این بود:

دست باغبان درد نکند ،از دست این علف هرز هم راحت شدیدم .

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:37 |

خرس سفید قطبی

 

 

آن شب از تلویزیون برنامه ای در مورد خرسهای قطبی پخش می شد. مرد جوان که کاملا مجزوب این حیوان شده بود ، با دقت به صحبتهای جانورشناس که خودش از شدت سرما کاپشن پشمی کلفتی بر تن داشت، گوش می داد.

مرد جوان فکر کرد که ای کاش یکروز بتواند پوست پشمی خرسهای قطبی را، که در آن دما از آنها محافظت می کند، را لمس کند.

یکروز مرد جوان از خواب که بیدار شد یک خرس سفید بزرگ رویش افتاده بود. او به آرزویش رسیده بود و می توانست پوست پشمالی خرس سفید قطبی را لمس کند، ولی فکر کرد که ای کاش آرزوی دیگری کرده بود.

در همین فکرها بود که در اتاق باز شد و دختر بچه ای وارد اتاق شد و گفت:

بابا! شاخصین بهونه شما را می گرفت، گذاشتمش تو بغلتون بخوابه.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:36 |

سبز ، قهوه ای ، سیاه

‏2008‏/04‏/22‏ 04:28:53 ب.ظ

 

با رنگ سبز اغوا کننده ای که نظر هر رهگذری را به خودش جلب می کرد، مرتب و منظم کنار هم زندگی می کردند.

یک روز همه با هم جلسه گرفتند تا در مورد تنها عنصر نامرتب و قهوه ای جمعشان صحبت کنند. آنها تصمیم گرفتندکه این عنصر غیر سبز را از جمعشان بیرون کنند.

یک هفته بعد آن جمع سبز با عناصری سیاه پر شده بود. جای مترسک قهوه ای در مزرعه سبز کاهو در هجوم بی امان کلاغهای سیاه واقعا خالی بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:35 |