تبليغاتX
داستانک های من - آرزوی اره ای

آرزوی اره ای

 

 


- اجازه بده من مقداری اره کنم. از بچکی بریدن با اره ، آرزویم بوده است.
اره را گرفت و دو سه بار اره را جلو و عقب کرد و گفت :
بسته . خسته شدم خودت ادامه بده.
حمید اره را گرفت و کارش را ادامه داد .او دائم در این فکر بود که نکند آرزوی ساختن لانه چوبی برای پرندگان که چند روز گذشته را صرفش کرده بود این قدر پوچ و زود گذر باشد.

 

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:27 |