تبليغاتX
داستانک های من - حس بد انسان بودن

حس بد انسان بودن

 

 



لجن از سر و رویم پایین می ریزد. بوی تعفن فضولات گاو و گوسفند که با خاک قاطی شده اند و تمام بدنم را در بر گرفته اند قدرت تنفس را از من گرفته اند. آه نه خدا! باران دوباره شروع شد. الان دیگر باید منتظر ریزش قطرات آب از بالای سرم باشم ،سقف بالای سرم پر از سوراخ است. این وضعیت دیگر آخر شانس من است. از زمانی که از مادرم جدا شدم روز به روز اوضاع بدتر می شود. ماههاست که دیگر خواهر برادرهایم را ندیده ام و از آنها هیچ خبری ندارم. یادش بخیر زمانی که درآغوش مادرم همه با هم زندگی می کردیم. وقتی از مادرم جدا می شدیم مادرم می گفت هر وقت بزرگ شوید دوباره ممکن هست بتوانید همدیگر را ببینید .سرما، گرما،خیسی، خشکی، کمبود غذا، تاریکی و خفقان، فشار مداوم خاک و شن اطرافم ....... آه خدا را شکر که من بذر گل هستم و نه انسان.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |