تبليغاتX
داستانک های من - تقابل سالها فراموشی با یک لحظه فراموشی

تقابل سالها فراموشی با یک لحظه فراموشی

 

آن شب پرستار خانه سالمندان فراموش کرد که قبل از رفتن ، بخاری برقی را خاموش کند. پیرمرد وقتی بیدار شد و خود را در انبوهی از آتش دید در حالی که بخاطر بیماری آلزایمر نمی دانست کجاست و چند شنبه است و چند سال دارد و اصلا زن و بچه ای دارد یا نه و ....، برای  اولین بار از فراموشی هایش ، حس بدی نداشت، چون هیچ گاه در این چند سال بیماری با فراموشی اش به کسی آسیب نرسانده بود.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 22:48 |