بچه ها و درخت پیر
به اول کوچه که رسید، مسیر جوی آب را دنبال کرد تا به درخت پیر و مهربان ، در انتهای کوچه برسد، اما با دیدن چند پسر بچه که در زیر درخت جمع شده بودند ، از حرکت باز ایستاد. بچه ها با پرتاب سنگ به درخت ، میوه های آنرا که روی زمین می افتادند، جمع می کردند.
مرد جوان با خودش فکر کرد که ای کاش می توانست جلو برود و به بچه ها بگوید:
"این درخت مهربان همیشه میوه های تر و تازه اش را بدون اینکه او حرفی بزند، به او هدیه می داده"
" شما اگر میوه می خواهید او خودش به شما می دهد."
" این درخت پیر سالهای دور وقتی که تازه به این محله آمده بود، همبازی دوران کودکی اش بوده "
"این درخت حتی خارهایش را وقتی او از آن بالا می رفته، مخفی می کرده تا به او آسیبی نرساند"
و ....
اما فکر کرد که گقتن این حرفها احتمالا برای این بچه ها نیز ،مثل بچه های قدیم محله خنده دار و مسخره باشد.
مرد جوان تا رفتن بچه ها در گوشه ای منتظر ماند و در حالی که یکی یکی شاخه های شکسته ی درخت روی زمین می افتادند، بارها و بارها حرفهایش را در درونش فریاد زد. وقتی بچه ها رفتند ، مرد جوان به دوست قدیمی اش نزدیک شد و با دست هایش سعی کرد به درخت تسلی بدهد، اما سوزش تیغ خارها او را شوکه کرد.
مرد جوان وقتی با دقت به تنه ی دوست قدیمی و مهربانش، نگاه کرد ، متوجه شد که پر از خار شده است. مرد جوان هنگام بازگشت ،بر خلاف مسیر آب جوی ، دائما در این فکر بود که چه اتفاقی باعث شده که حتی کوچکترین جوانه های درخت پیر و مهربان نیز خاردار شده اند!
