تبليغاتX
داستانک های من - هرزه

هرزه

 

 

دیگر از دست نگاههای تحقیر آمیز آنها خسته شده بود. آنها همیشه به او به چشم یک دزد نگاه می کردند. اما او فقط زندگی اش را می کرد و به هیچ کس هم کاری نداشت.

یکروز صبح که پچ پچ ها و خنده های اطرافیانش بیشتر شده بود ، ناگهان تیغی بزرگ از پشت او را از پای در آورد. آخرین جمله ای که در لحظات آخر زندگی اش از زبان یکی از گلهای مغرور باغچه گل نسترن شنید ، این بود:

دست باغبان درد نکند ،از دست این علف هرز هم راحت شدیدم .

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:37 |