کبوترها و بچه ها
نازنین 6 ساله با ذوق و شوق تمام یک مشت گندم از پدرش گرفت تا برای کبوترها بریزد ولی وقتی که به کبوترها نزدیک شد همه کبوترها پریدند و فرار کردند. برادر 13 ساله نازنین با دقت تمام نوک تفنگ بادی اش را به طرف کبوترها نشانه رفت . نازنین چند باری بالا و پایین پرید و سعی کرد با دستهایش کبوترها را فراری دهد، ولی وقتی برادر نازنین شلیک کرد همه کبوترها فرار نکردند و یکیشون جلوی پای نازنین روی زمین افتاد و مرد. نازنین آن روز دائما در این فکر بود که چرا کبوترها نمی دانند که کی باید فرار کنند و کی نه .
+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت
13:23 |

