تبليغاتX
داستانک های من - فراموشی برای رهایی

فراموشی برای رهایی

 

با چشمان بسته طوری زیر دوش حمام ایستاده بود که هیچ صدایی جز شرشر آب را نمی شنید و حرکت قطرات آب را بر روی بدنش حس می کرد. در این حال ، تصور معلق بودن در اعماق یک دریاچه در میان یک جنگل انبوه سرو ، تنها رویایی بود که می توانست او را برای لحظاتی از آنچه بر او گذشته بود،  رها کند. از حمام که بیرون آمد، همسرش همچنان روی مبل با حالت قهر و چشمانی اشک آلود نشسته بود. هر چند مرد جوان برای لحظاتی دعوا با همسرش را فراموش کرده بود ولی او همچنان گریه می کرد.

+ نوشته شده توسط حمید اباذری در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:25 |